این روزها نگران بازی های زندگی هستم ..ما آدم هایاد گرفته ایم که همدیگر را بخریم حتی به نگاهی و سلامی .. و روی یکدیگر قیمت بگذاریم ...کوتاه زندگی می کنیم و زود میمیریم چون عمر شادی هایمان کم است .. روز روشن راه را گم کرده ایم و شب ها همه مان به فکر مردن هستیم .. تمام عجله ما برای رفتن به خیابانهاست .. آنجایی که میشود با لباس های رنگی گشت و الکی خندید .. و بعد به خانه آمد و سر را در بالشت گذاشت و گریه کرد... این روزها اما خوب فهمیده ام که ما مردمان عادت هستیم ...به همه چیز عادت می کنیم و با تعارف زندگی می کنیم .. آموخته ایم تسلیم تقدیر شویم .. وقتی برایمان اتفاقی می افتد توجیه ساده ای داریم (حتما قسمت این بوده )... چقدر زندگی را ساده یادمان دادند …